سرسبزترین بهار تقدیم تو باد...
راست مي گويد، ويکو، مورخ آلماني، تاريخ برمي گردد. مثل نو شدن سال و آمدن سال موش. بعد از دوازده سال، نوبت به موش رسيده است.
بهار دلهايتان مبارک...
به قول رابيندرانات تاگور :
هر آن زمان که کودکي به دنيا مي آيد
به منزله آن است که
هنوز
خدا از انسان نااميد نشده است.
و تو اتفاقا يک بار ديگر متولد شده اي. از وقتي که سفر يک ماهه ات را به سوي او آغاز کرده اي و حالا که قرار است بازگردي، انگار متولد شده اي.
آن روز که روبروي او زانو زدي و سينه خيز به زيارت او رفتي تازه متولد شده اي. راستي! زيارتت قبول.
عرفه نزديک است. اين بار دعايت را به گونه ديگري بگو.
بک يا الله ...
پله های نرفته/ کوچه های تاریک/ کار ناتمام/ گزارش های نوشته نشده/ خودکار گمشده/ مهمانان حج رفته/ گوسفندهای قربانی شده و اینک منم و این همه راه نرفته.
برای خودم/ برای خودش/ برای خودت و برای همه خودهایمان . لحظه ای که قرار است گزارش را به زبان خارجی تهیه کنی. اگر زبانت نچرخد، آبروریزی می شود و آن وقت است که مدیرت بدون هیچ حرفی تشکر کند. خیلی سخت است. این همه راه رفته ای انگار نرفته ای. چند بار بالا و پایین رفته ای و احتمالا از پله ها پرت شده ای آن هم با کمر!
مهم نیست مهمانان حج رفته داری و باید از خجالت شان دربیایی. دو هفته ای مهمان او بوده اند. تنها به یک چیز فکر کرده اند. اوست که می بخشد. اوست که می گیرد و می دهد و لحظه ای تنهایت نمی گذارد. راستی در پس آن ابرها تو دنبال چی می گشتی که آمده بودی؟!
پله های نرفته/ کوچه های تاریک/ کار ناتمام/ گزارش های نوشته نشده/ خودکار گمشده/ مهمانان حج رفته/ گوسفندهای قربانی شده و اینک منم و این همه راه نرفته.
دل نوشته های این چند مدتی که نبودم
باغبان جواني به شاهزاده اش گفت: به دادم برسيد حضرت والا! امروز صبح عزرائيل را در باغ ديدم كه نگاه تهديدآميزي به من انداخت.
دلم مي خواهد امشب معجزه اي بشود و بتوانم از اينجا دور شوم و به اصفهان بروم.
شاهزاده راهوارترين اسب خود را دراختيار او گذاشت. عصر آن روز شاهزاده در باغ قدم مي زد كه با مرگ روبه رو شد و از او پرسيد: چرا امروز صبح به باغبان من چپ چپ نگاه كردي و او را ترساندي؟
مرگ جواب داد: نگاه تهديدآميز نكردهم. تعجب كرده بودم. آخر خيلي از اصفهان فاصله داشت و من مي دانستم كه قرار است امشب دراصفهان جانش را بگيرم.
ژان كوكتو
اما برای لحظه ای که چشم به آسمان پروردگارت دوخته ای تا بلکه رحمتش را از روی قطرات آسمانی حس کنی چقدر زیبا و مهربان است. مخصوصا وقتی حس کردن این قطرات با آغاز سالی جدید و ماهی پر از رحمت و برکت همراه باشد.
لحظات یکی پس از دیگری از دست هم در می روند و تو به خیال اینکه رندی کرده ای و سبقت گرفته ای باز سکوی اول را انتخاب می کنیُ اما خدا کند که این بار بدون هیچ کلکی اول شوی چون این طوری اول شدنت پایدارتر است و البته لذت بخش تر.
امید همیشه به تو سلام می کند پس او را دریاب
...قرار بود زودتر از اين حرفها بيايد. همه چيز مهياي آمدنش به اين دنيا بود. باد و باران و برف سال گذشته نويد اين را مي داد كه زودتر بايد سر از خاك بيرون درآورد. ترديد داشت. زيرا مي ترسيد آمدنش به اين دنيا جاي گياهي را تنگ كند. به خالقش قول داد. بامداد كه سربر مي آورم منكر پروردگارم نخواهم شد. او را سپاس مي گويم كه به من عطا فرمود.
ديگر صبح شده بود. وقت زيادي نداشت. بايد مي آمد.
خاك صدا كرد: آهاي گياه كوچولوي خوشگل چرا سرت را بالا نمي گيري آفتاب را ببيني؟
مكثي كرد و گفت: مي ترسم. زير زمين خيلي آرام است و تاريك. اما شنيدم كه آن بالاها روشن است و پر از تزوير!
خاك گفت: آره. اما وقتي خدا به تو فرصت زندگي در دنيا را داده چرا در محبت خدا ترديد مي كني؟
گياه گفت: خدايا جانم را نخستين نعمت گرانبهايي كن كه داده اي و مي ستاني و نخستين سپرده از سپرده هايت كه نزد من است و بازمي گرداني.
گياه با جمله الهي به اميد تو سر از خاك درآورد و به طبيعت پروردگارش احسنت گفت.
وقتی قرار است برای لحظه ای و برای همیشه طور دیگری زندگی کنی درست همانجا احساس می کنی همه چیز تغییر کرده است. خیابان ها، مغازه ها، آدم ها، حتی خود خودت هم یه جورایی تغییر می کنند.
اما وقتی قرار است خودت را در این دنیای وانفسا طور دیگری تعریف کنی، هدفت را یک بار دیگر مرور کنی، چقدر همه چیز راحت دست هم می دهند که تو یکباره برسی.
دیروز وقتی بعد از پایان جلسه کاری به همراه همکارم روانه منزل شدیم، مثل روزها و شب های دیگه با شنیدن اذان مغرب یکهو حاالم دگرگون شد. نمی دونم چه ام شده بود. هم می خواستم به چشمانم التماس کنم و هم شرمنده شون کنم. اما نمی شد.
چند روز دیگه یعنی درست چهار روز دیگه عید سعید غذیر خم می شه.
راستی پیشاپیش عیدتون مبارک ![]()
امروز نگاهم را تغییر دادم گفتم شاید به غیر از شعر هم بشه حرف دل را حرف زد.
امروز وقتی توی اتوبوس نشسته بودم دوباره دم و دستک پسربچه های جنوبی را دیدم. تنبک و دف و از این چیزهایی که وقتی صداش در می آد پشت شیشه اتوبوس دیگه قنبرک نمی زنی.
امروز وقتی صندلی آخر را برای نشستن انتخاب کردم همزمان با من دو پسرک سوار شدند. یکی تنبک می زد و شعر چهار تا برادر ... را می خوند و دیگری با کت بلندش وسط راهروی اتوبوس ایستاده و می رقصید هنوز چند ثانیه ای از حضورش نمی گذشت که خانم ها دست در کیف پولشون به او شاباش می دهند.
این اولین باری بود که چنین صحنه ای می دیدم. خوشحال برای او که دل مردم را شاد کرده و خوشحالتر که جیب کتش پر از پول شده
یه دفعه یاد گفته نویسنده انگلیسی می افتم
اگر می خواهی به کسی کمک کنی بهش ماهی نده، ماهی گیری یادش بده. نمی دونم این همونه یا نه...
اگر نظرتون هم بگین من هم مثل مسافران اتوبوس شاد می شم.
امشب
اما
پرتقال و انگلیس بازی دارند
یکی چپ پاست
یکی راست پا
آن طرف تر «بکهام» منتظر
توپ شوت می شود
برای «فیگو»
یکی می دود سمت توپ
«کریستین رونالدو»ست
به توپ نمی رسد
آن طرف تر
یکی روی زمین افتاده
از درد
انگار
دوباره «ریوهانری» تکل رفته رو پای «دکو»
دو دقیقه از بازی گذشته
یکی آن طرف تر
افتاده روی زمین
ازخوشحالی
از گل زده
آلمان، ورزشگاه مونیخ، فردوسی پور
فلسطین و اسرائیل معرکه دارند
یکی سنگ به دست
یکی اسلحه به دست
آن طرف سنگ شوت می شود
می خورد به سر یک اسرائیلی
اما
انگار
آن طرف تر
یکی افتاده روی زمین
از درد
زخم و گلوله
فلسطین، بیت المقدس، خبرنگار سیاسی
پرتقال، انگلیس را می برد
در ضربات پنالتی
اما
هنوز
فلسطین
اشغال مانده است.
