تبليغاتX
... و خدایی که در این نزدیکی است
ای نام تو بهترین سرآغاز

با احترام به شاعر کتاب فارسی دبستان چندین سال پیش و کودکی ام.

بعد از مدت ها برای اینکه به دوستان عزیزم بگم هنوز هستم،  چند كلامي نوشتم.

خدا كند كه ...

با عذرخواهي براي تاخير چند ماهه ام.

+ نوشته شده توسط مسیحا در جمعه بیست و دوم آبان 1388 و ساعت 21:51 |
امروز تهران غوغاست. یک بار دیگر ۲۲ بهمن ۵۷ در حال آغاز است.

چند روزی است که خبرگزاری ها و رادیو های خارجی را که چک می کنم، خبرهای ضد و نقیضی از کشور عزیزم ایران ارسال می شود. عکس های دلخراشی که حتی با یک بار دیدن هم باور نمی کنید؟!

 

+ نوشته شده توسط مسیحا در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388 و ساعت 15:7 |
ای آسمان ببار از سر لطف، و ای سفره جان، بنوش و بچش،از مائده های آسمانی، تا کویر عطشناک درونت جانی دوباره گیرد و از این بارش، با طراوت و پرنشاط، ضمیرت، آرام بگیرد.

خوشبختی نامه ای نیست که یه روز، نامه رسونی، در خونه تونو بزنه و اونو به دستای منتظر تو بسپاره.

خوشبختی ساختن عروسک کوچیکی از یه تکه خمیر نرم شکل پذیره

به همین سادگی

به خدا به همین سادگی

+ نوشته شده توسط مسیحا در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387 و ساعت 9:45 |
با تو مانده ام...

سرسبزترین بهار تقدیم تو باد...

راست مي گويد، ويکو، مورخ آلماني، تاريخ برمي گردد. مثل نو شدن سال و آمدن سال موش. بعد از دوازده سال، نوبت به موش رسيده است.

بهار دلهايتان مبارک...

+ نوشته شده توسط مسیحا در چهارشنبه هفتم فروردین 1387 و ساعت 12:59 |
تنها چند ساعت به قرار باقي است...

به قول رابيندرانات تاگور :

هر آن زمان که کودکي به دنيا مي آيد

به منزله آن است که

هنوز

خدا از انسان نااميد نشده است.

و تو اتفاقا يک بار ديگر متولد شده اي. از وقتي که سفر يک ماهه ات را به سوي او آغاز کرده اي و حالا که قرار است بازگردي، انگار متولد شده اي.

آن روز که روبروي او زانو زدي و سينه خيز به زيارت او رفتي تازه متولد شده اي. راستي! زيارتت قبول.

عرفه نزديک است. اين بار دعايت را به گونه ديگري بگو.

بک يا الله ...

+ نوشته شده توسط مسیحا در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386 و ساعت 17:9 |
دل نوشته های ...

پله های نرفته/ کوچه های تاریک/ کار ناتمام/ گزارش های نوشته نشده/ خودکار گمشده/ مهمانان حج رفته/ گوسفندهای قربانی شده و اینک منم و این همه راه نرفته.

برای خودم/ برای خودش/ برای خودت و برای همه خودهایمان . لحظه ای که قرار است گزارش را به زبان خارجی تهیه کنی. اگر زبانت نچرخد، آبروریزی می شود و آن وقت است که مدیرت بدون هیچ حرفی تشکر کند. خیلی سخت است. این همه راه رفته ای انگار نرفته ای. چند بار بالا و پایین رفته ای و احتمالا از پله ها پرت شده ای آن هم با کمر!

مهم نیست مهمانان حج رفته داری و باید از خجالت شان دربیایی. دو هفته ای مهمان او بوده اند. تنها به یک چیز فکر کرده اند. اوست که می بخشد. اوست که می گیرد و می دهد و لحظه ای تنهایت نمی گذارد. راستی در پس آن ابرها تو دنبال چی می گشتی که آمده بودی؟!

پله های نرفته/ کوچه های تاریک/ کار ناتمام/ گزارش های نوشته نشده/ خودکار گمشده/ مهمانان حج رفته/ گوسفندهای قربانی شده و اینک منم و این همه راه نرفته.

دل نوشته های این چند مدتی که نبودم

+ نوشته شده توسط مسیحا در یکشنبه یازدهم شهریور 1386 و ساعت 14:59 |
مرگ و باغبان

باغبان جواني به شاهزاده اش گفت: به دادم برسيد حضرت والا! امروز صبح عزرائيل را در باغ ديدم كه نگاه تهديدآميزي به من انداخت.

دلم مي خواهد امشب معجزه اي بشود و بتوانم از اينجا دور شوم و به اصفهان بروم.

شاهزاده راهوارترين اسب خود را دراختيار او گذاشت. عصر آن روز شاهزاده در باغ قدم مي زد كه با مرگ روبه رو شد و از او پرسيد: چرا امروز صبح به باغبان من چپ چپ نگاه كردي و او را ترساندي؟

مرگ جواب داد: نگاه تهديدآميز نكردهم. تعجب كرده بودم. آخر خيلي از اصفهان فاصله داشت و من مي دانستم كه قرار است امشب دراصفهان جانش را بگيرم.

ژان كوكتو

+ نوشته شده توسط مسیحا در یکشنبه سوم تیر 1386 و ساعت 9:13 |
برای لحظه ای که قرار است تا شب نخوابی چقدر بی انصافی است. برای لحظه ای که نمی دانی اگر بیاید چقدر حالت را می گیرد یا نه! جای بسی تامل است.

اما برای لحظه ای که چشم به آسمان پروردگارت دوخته ای تا بلکه رحمتش را از روی قطرات آسمانی حس کنی چقدر زیبا و مهربان است. مخصوصا وقتی حس کردن این قطرات با آغاز سالی جدید و ماهی پر از رحمت و برکت همراه باشد.

لحظات یکی پس از دیگری از دست هم در می روند و تو به خیال اینکه رندی کرده ای و سبقت گرفته ای باز سکوی اول را انتخاب می کنیُ اما خدا کند که این بار بدون هیچ کلکی اول شوی چون این طوری اول شدنت پایدارتر است و البته لذت بخش تر.

امید همیشه به تو سلام می کند پس او را دریاب

 

+ نوشته شده توسط مسیحا در جمعه دهم فروردین 1386 و ساعت 2:41 |

...قرار بود زودتر از اين حرفها بيايد. همه چيز مهياي آمدنش به اين دنيا بود. باد و باران و برف سال گذشته نويد اين را مي داد كه زودتر بايد سر از خاك بيرون درآورد. ترديد داشت. زيرا مي ترسيد آمدنش به اين دنيا جاي گياهي را تنگ كند. به خالقش قول داد. بامداد كه سربر مي آورم منكر پروردگارم نخواهم شد. او را سپاس مي گويم كه به من عطا فرمود.

ديگر صبح شده بود. وقت زيادي نداشت. بايد مي آمد.

خاك صدا كرد: آهاي گياه كوچولوي خوشگل چرا سرت را بالا نمي گيري آفتاب را ببيني؟

مكثي كرد و گفت: مي ترسم. زير زمين خيلي آرام است و تاريك. اما شنيدم كه آن بالاها روشن است و پر از تزوير!

خاك گفت: آره. اما وقتي خدا به تو فرصت زندگي در دنيا را داده چرا در محبت خدا ترديد مي كني؟

گياه گفت: خدايا جانم را نخستين نعمت گرانبهايي كن كه داده اي و مي ستاني و نخستين سپرده از سپرده هايت كه نزد من است و بازمي گرداني.

گياه  با جمله الهي به اميد تو سر از خاك درآورد و به طبيعت پروردگارش احسنت گفت.

+ نوشته شده توسط مسیحا در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385 و ساعت 17:42 |
دو، سه روز دیگر، قبل از اینکه بیاید، بدون اینکه بفهمی روزها در پس هم می روند، داری حسش می کنی. حس عجیبی است. اما نمی دانم چرا رنگ سیاه! چرا اشک و آه؟ مگر زهرای پیامبر نمی دانست، پسر و دخترش به سفر الهی می روند! مگر نمی دانست انجاها خیلی فرق می کند. مگر حسین نرفت تا اسلام و نماز زنده بماند. پس چرا ما هر سال با آمدن محرم حسین عزادار می شویم. مگر نه این که باید به حسین زهرا افتخار کنیم. مگر نه اینکه باید پز حسین و زینب زهرای مرضیه را بدهیم! پس این چه استقبالی است که هر سال همه جای تهران را همانند سایر شهرهای ایران سیه پوش می کنند. نمی دانم اینها برای عزای حسین می گریند یا لابه لایش حوائجی دارند که از این طریق می خواهند به آن برسند. مگر نه این است که اساتید ما می گویند فلسفه کربلا را بفهمید. بدانید که علی و حسین کیستند. زینب چرا با او رفت. امروز، مثل روزهای گذشته عمر قشنگم، وقتی پیاده روی زعفرانیه را گز می کردم. دورتادور پیاده رو هاله ای از رنگ سیاه تزیین شده بود. داربست های بلندبالایی که قرار است یک ماه دیگر به احترام حسین و برادرش دو ماه باقی بمانند. گاهی نمی فهمم، گریه برای حسین چرا؟ نمی فهمم زنجیرزدن و قمه کشی سنی ها یعنی چه. آیا حسین راضی است؟ آیا زینب به چنین عزادارانی می بالد؟ آیا مهدی موعود ما را چونان می نگرد که می خواهیم؟ پس این محرم که هر سال می آید و می رود برای چیست؟ تصورم این است که نمی آید که عزایش را بگیریم. تامل کنیم! حسین همین نزدیکی ها کنارتکایا ایستاده و شاید به شما خوشامد می گوید. امسال از او بخواهیم محرم را او به ما بشناساند. سخت است. می دانم. اما می ارزد. دو، سه روز دیگر قبل از اینکه بیاید،...
+ نوشته شده توسط مسیحا در سه شنبه بیست و ششم دی 1385 و ساعت 18:45 |
Red
Orange
Yellow
Green
Blue
Purple
White

in the script so you can view it on your pages-->