با احترام به شاعر کتاب فارسی دبستان چندین سال پیش و کودکی ام.
بعد از مدت ها برای اینکه به دوستان عزیزم بگم هنوز هستم، چند كلامي نوشتم.
خدا كند كه ...
با عذرخواهي براي تاخير چند ماهه ام.
با احترام به شاعر کتاب فارسی دبستان چندین سال پیش و کودکی ام.
بعد از مدت ها برای اینکه به دوستان عزیزم بگم هنوز هستم، چند كلامي نوشتم.
خدا كند كه ...
با عذرخواهي براي تاخير چند ماهه ام.
چند روزی است که خبرگزاری ها و رادیو های خارجی را که چک می کنم، خبرهای ضد و نقیضی از کشور عزیزم ایران ارسال می شود. عکس های دلخراشی که حتی با یک بار دیدن هم باور نمی کنید؟!
خوشبختی نامه ای نیست که یه روز، نامه رسونی، در خونه تونو بزنه و اونو به دستای منتظر تو بسپاره.
خوشبختی ساختن عروسک کوچیکی از یه تکه خمیر نرم شکل پذیره
به همین سادگی
به خدا به همین سادگی
سرسبزترین بهار تقدیم تو باد...
راست مي گويد، ويکو، مورخ آلماني، تاريخ برمي گردد. مثل نو شدن سال و آمدن سال موش. بعد از دوازده سال، نوبت به موش رسيده است.
بهار دلهايتان مبارک...
به قول رابيندرانات تاگور :
هر آن زمان که کودکي به دنيا مي آيد
به منزله آن است که
هنوز
خدا از انسان نااميد نشده است.
و تو اتفاقا يک بار ديگر متولد شده اي. از وقتي که سفر يک ماهه ات را به سوي او آغاز کرده اي و حالا که قرار است بازگردي، انگار متولد شده اي.
آن روز که روبروي او زانو زدي و سينه خيز به زيارت او رفتي تازه متولد شده اي. راستي! زيارتت قبول.
عرفه نزديک است. اين بار دعايت را به گونه ديگري بگو.
بک يا الله ...
پله های نرفته/ کوچه های تاریک/ کار ناتمام/ گزارش های نوشته نشده/ خودکار گمشده/ مهمانان حج رفته/ گوسفندهای قربانی شده و اینک منم و این همه راه نرفته.
برای خودم/ برای خودش/ برای خودت و برای همه خودهایمان . لحظه ای که قرار است گزارش را به زبان خارجی تهیه کنی. اگر زبانت نچرخد، آبروریزی می شود و آن وقت است که مدیرت بدون هیچ حرفی تشکر کند. خیلی سخت است. این همه راه رفته ای انگار نرفته ای. چند بار بالا و پایین رفته ای و احتمالا از پله ها پرت شده ای آن هم با کمر!
مهم نیست مهمانان حج رفته داری و باید از خجالت شان دربیایی. دو هفته ای مهمان او بوده اند. تنها به یک چیز فکر کرده اند. اوست که می بخشد. اوست که می گیرد و می دهد و لحظه ای تنهایت نمی گذارد. راستی در پس آن ابرها تو دنبال چی می گشتی که آمده بودی؟!
پله های نرفته/ کوچه های تاریک/ کار ناتمام/ گزارش های نوشته نشده/ خودکار گمشده/ مهمانان حج رفته/ گوسفندهای قربانی شده و اینک منم و این همه راه نرفته.
دل نوشته های این چند مدتی که نبودم
باغبان جواني به شاهزاده اش گفت: به دادم برسيد حضرت والا! امروز صبح عزرائيل را در باغ ديدم كه نگاه تهديدآميزي به من انداخت.
دلم مي خواهد امشب معجزه اي بشود و بتوانم از اينجا دور شوم و به اصفهان بروم.
شاهزاده راهوارترين اسب خود را دراختيار او گذاشت. عصر آن روز شاهزاده در باغ قدم مي زد كه با مرگ روبه رو شد و از او پرسيد: چرا امروز صبح به باغبان من چپ چپ نگاه كردي و او را ترساندي؟
مرگ جواب داد: نگاه تهديدآميز نكردهم. تعجب كرده بودم. آخر خيلي از اصفهان فاصله داشت و من مي دانستم كه قرار است امشب دراصفهان جانش را بگيرم.
ژان كوكتو
اما برای لحظه ای که چشم به آسمان پروردگارت دوخته ای تا بلکه رحمتش را از روی قطرات آسمانی حس کنی چقدر زیبا و مهربان است. مخصوصا وقتی حس کردن این قطرات با آغاز سالی جدید و ماهی پر از رحمت و برکت همراه باشد.
لحظات یکی پس از دیگری از دست هم در می روند و تو به خیال اینکه رندی کرده ای و سبقت گرفته ای باز سکوی اول را انتخاب می کنیُ اما خدا کند که این بار بدون هیچ کلکی اول شوی چون این طوری اول شدنت پایدارتر است و البته لذت بخش تر.
امید همیشه به تو سلام می کند پس او را دریاب
...قرار بود زودتر از اين حرفها بيايد. همه چيز مهياي آمدنش به اين دنيا بود. باد و باران و برف سال گذشته نويد اين را مي داد كه زودتر بايد سر از خاك بيرون درآورد. ترديد داشت. زيرا مي ترسيد آمدنش به اين دنيا جاي گياهي را تنگ كند. به خالقش قول داد. بامداد كه سربر مي آورم منكر پروردگارم نخواهم شد. او را سپاس مي گويم كه به من عطا فرمود.
ديگر صبح شده بود. وقت زيادي نداشت. بايد مي آمد.
خاك صدا كرد: آهاي گياه كوچولوي خوشگل چرا سرت را بالا نمي گيري آفتاب را ببيني؟
مكثي كرد و گفت: مي ترسم. زير زمين خيلي آرام است و تاريك. اما شنيدم كه آن بالاها روشن است و پر از تزوير!
خاك گفت: آره. اما وقتي خدا به تو فرصت زندگي در دنيا را داده چرا در محبت خدا ترديد مي كني؟
گياه گفت: خدايا جانم را نخستين نعمت گرانبهايي كن كه داده اي و مي ستاني و نخستين سپرده از سپرده هايت كه نزد من است و بازمي گرداني.
گياه با جمله الهي به اميد تو سر از خاك درآورد و به طبيعت پروردگارش احسنت گفت.